هوالمحبوب
اگر ایران بجز ویران-سرا نیست
من این ویران-سرا را دوست دارم
اگر آب و هوایش دل نشین نیست
من این آب و هوا را دوست دارم
اگر تاریخ ما افسانه رنگ است
من این افسانه ها را دوست دارم
به شوق خار و صحرا های خشک اش
من این فرسوده پا را دوست دارم
من این دلکش زمین را می پرستم
من این روشن سما را دوست دارم
اگر آلوده دامن این اگر پاک
من ای مردم شما را دوست دارم
شاعرش را نمی شناسم اما....... دوست دارم
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٠ ق.ظ توسط آفتاب تابان
سهشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٧
بعونک یا لطیف
...و آن سرزمین امن الهی ، اگر چه بسیار دیده است هبوط آسمان را به پهنه تفتیده زمین حجاز ، اما آن شب مهتابی را خوب به یاد دارد که حریم خانه عشق در مقدم آن منظومه عاشقی ، تجسم بندگی ، اسطوره شجاعت ، تمامیت مردانگی ، پدر آزادگی و همه مهربانی ، دیوار مقدس سنگیاش را گشود . دیوار سنگی را گشود تا بدانیم در مقابل این همه جلوه حق ، دل بیمقدار چه جای پایداری دارد در مقام شکافتن سنگ متبرک نهاده خلیل .
زاد روز خجسته پدر بزرگی و همسر عاشقی ، مولی الموحدین ، امیر المومنین ، علی مرتضی ، حیدر کرار و نیز جاودانه روز پدر بر همه عاشقان طریقت واقعی فتوت مبارک باد .
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٠ ق.ظ توسط آفتاب تابان
یکشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٦
بعونک یا لطیف...
و در حضور اولین طنازی های بامدادی دوشیزه پر کرشمه خورشید ، از پشت این پنجره رو به آفتاب ، سبزی نورسته چمن های همسایه را می بینیم، نه انگار که همین چند گاه پیشین از پس آن جور عاشق کش زمستانی سوختند و شدند صفحه ای یکدست و ملغمه ای میان خاکستری و قهوه ای.همان روزهایی که اگر چه با شادمانی کودکانه حضور سپیدی برف را پاس داشتیم ، اما انگار با همه سالخوردگیمان باورمان نبود که این یخبندان و سنگینی و سرما جاودانه نیست و با مقدم بهار رفتنی است.از پنجره رو به آفتاب اما اگر نگاه کنی ، می بینی همان چمن های سوخته ،از همان روز های ناجوانمردانه سرد ، بهار را باور داشتند و می دانستند:
... آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد...
پس ای همدلان اهورایی ، به خجستگی و مبارکی جامه دل و جان نو کنید و از دست ساقی سیم ساق بهار ، جام شراب طهور امید و روشن روانی جاودانه را لاجرعه سرکشید و در این معیاد نو شدن بی نهایت بار زندگی ، از آن مهربان باغبان سبز انگشت بخواهید در مقدم بهار ، روزگاران ما و همه مردما ن از پس زمستان سرد دیجور جاودانه بهاری باشد.
نوروزتان انوشه خجسته باد
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٦ ق.ظ توسط آفتاب تابان
سهشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٦
به نام ایزد یکتا
یلدای ما ، گاه شادی همه مردمان جهان باد........
روزگار در گذر است ، روزها از پی شب ها ، و شب ها رازداران روزان پر تکاپو.......
و در بردابرد این آیند و روند پی در پی ، زندگی است که تداوم دارد ، گیرم از جامه ای به جامه دیگر و از کالبدی به کالبدی نو تر.
در این میانه اما ، نیاکان فرزانه ونیک اندیشمان ، به فرخندگی این گردش همایون فال شب و روز و فصل به فصل ، بر پیوستگی هزاران سال ، آئین هایی در انداخته اند تا بدانیم ایزد دانا و توانا ، از برای بودن ماست که چنین گشاده دستانه هر دم جامه ای نو بر تن طبیعت می پوشاند ، تا بدانیم که در دل شبان سرد و تیره زمستان ، زندگی است که می بالد و جان میابد در موعود خجسته بهاران.
و یلدا یکی از ماندگارترین این میراث است ، شبی بلند تا مهر بورزیم و بدانیم علی رغم سرمای جانسوز ، گرمای محبت است که زندگی می سازد ، یلدایی که شب زنده داری و شاد خواریش را می دانیم ، اما کمتر می دانیم که پدرانمان از پس هزاران زمستان پیش در این گاه سال ، درخت بی برگ و باری را می آراسته اند و گرامی می داشته اند به یادمان بهار ، درختی که به غربت رفت و شد آذین سال نو مردمان آن سوی زمین و طرفه آنکه در چنین شب هایی!
اما چه باک ، که پدرانمان در هل من مبارز سهمگین باد و برف و سرما و غریو سرکشانه دیو سپید زمستان ، با دستان سبزشان شادی را هدیه کردند به تمامی مردم دنیا ، پس به یادمان چنین پدران اهورایی ، یلدایتان مبارک.
معاشران گره از زلف یار باز کنید شبی خوش است ، بدین قصه اش دراز کنید
انوشه پردیسی بمانید
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٦ ق.ظ توسط آفتاب تابان
سهشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦
هوالباقی
...... اگر چه گلها همه آفتابگردانند
لیکن چه زود می پژمرند
در اشتیاق رویت آفتاب ..................
امروز قیصر امین پور رفت ، دریغ از ناچیزی فرصت هم صحبتیش که از دولتی نسبت سببی اش با همراه مهربانم نصیبم شد.
خدایش بیامرزاد
خستهام از آرزوها، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي، بالهاي استعاري
لحظههاي کاغذي را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني، زندگيهاي اداري
آفتاب زرد و غمگين، پلههاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سرشکسته، چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري
صندليهاي خميده، ميزهاي صف کشيده
خندههاي لب پريده، گريههاي اختياري
عصر جدولهاي خالي، پارکهاي اين حوالي
پرسههاي بيخيالي، نيمکتهاي خماري
رونوشت روزها را روي هم سنجاق کردم
شنبههاي بيپناهي، جمعههاي بيقراري
عاقبت پروندهام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحه باز حوادث
در ستون تسليتها، نامي از ما يادگاري
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥٧ ب.ظ توسط آفتاب تابان
دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦
هوالحبیب
دوست آنست که .....
کلمه دوست برای من به لحاظ عمق زمان معنی گسترده تری دارد ، به عبارت بهتر تا همین چند وقت پیش اینطور بود ، نمی دانم کدام یک از شما زندگی کلونیستی را از عنفوان نوجوانیتان حس کرده اید ، من اما و بسیاری از دوستانم حس کرده ایم .
این که از بیست و چهار سال پیش مقارن یک چنین روزهای ، یعنی در واقع درست از روز هفدهم مهر ماه هزار و سیصد و شصت و دو با یک عده ای آدم دمخور باشی و تقریبا تمام شئونات زندگیت با آنها عجین باشد چیزی است که براحتی می تواند بر روابط انسانیت تاثیر بگذارد ، در اولین روزهای نو جوانیت ، در طی تمامی آن سالهای پرتلاطم و آرمانگرایی و شور و حرارت تا امروز که اندک موهای باقیمانده ات گرد سپیدی زود رس را تجربه می کنند کسانی همواره حضور داشته باشند که در کسوت دوستی تقریبا با بد و خوب شب و روزت عجین باشند.
مدرسه ما با آن حال و احوال مخصوص به خودش ، خودمان هم اگر نمی خواستیم چنین حس و حالی را به ما القاء می کرد ، در طی سالهای مدرسه و البته سالهای سر خوشی ابتدای دانشگاه دوستی ها همان طور شاداب و خیال انگیز و طربناک باقی ماند ، گروهی شاد که اگر چه به سه قطب مذهبی ، غیر مذهبی و البته درصد کمی لابالی تقسیم شده اما هنوز خصوصیات خالصانه آن سالهل را با خود نگاه داشت و من به عنوان کسی که با هر دو گروه اول ارتباط نزدیک داشتم و با سومی سلام علیکم حفظ شده بود بر خود می بالیدم که دوست بسیار دارم و تنهایی را در معنا نمی دانم چیست.
زمان اما گذشت و تاثیر بلامنازعش را بر همه ارتباط ها گذاشت اما من در این میانه بار افسوسی را بدوش می کشم که اگر به گزافه نگویم شب و روز می آزاردم اما لاقل هر از گاهی نو به نو در گوشه ذهنم حضور خویش را اعلام می کند.
برای اینکه بگویم این اندوه چیست باید سالیانی به عقب برگردم ، درست همانموقع ها که از کثرت دوست مست باده غرور بر خود می بالیدم حقیقت ظریفی را متوجه شدم ، حقیقت عدم امکان عملی حفظ سطح ارتباطم در بالاترین حد ممکن با همه آنها ، پس واکنشی ناخود آگاه باعث شد که دست چینی از بهترین ها که البته این دست چین بالغ بر بیش از بیست نفر بود برای خود بر گزینم ، بیست نفری که حالا چند نفرشان ازدواج کرده و همسرانشان نیز به خاطر دل آگاهی و شعورشان که به زعم من آن روزها به تمامی واجد والاترین خصال انسانی بود در زمره حلقه دوستانم قرار گرفته بودند ، از انصاف هم اگر نگذرم کولبار خاطراتم انباشته از روزهای و ساعتهای شیرینی است که با این جمع یاران یکدل گذرانده ام و البته بسیار وامدار محبت و نثار خالصانه و بی مدعای این دوستان ماند ه ام .
اما افسوس
افسوس از سنجه نامناسبم در رتبه دوستانم و شاید افسوس از روزگار که بسیار چیره دست است در تطورات خصال آدمها
افسوس که آن سالهای سرخوشی نمی دانستم که درون همه انسانها خواسته هاییست مغلوب شور و حال و خلوص جوانی که چون سالیانی نچندان طولانی بر آنها بگذرد ، خصوص آنکه این خواسته ها در همان سالها ، بی هیاهو وسر و صدا برآورده نشود و صدالبته اگر روزگار اندکی سخت بگیرد ،چهره و رفتار آدمها تغییر می کند ، چهره یوسفی و صوت داوودی و خصال آسمانی تغییری خزنده می کند و دیگر تو دوستت را غریبه احساس می کنی و او تورا غریبه تر و شاید دشمنت می پندارد.
دوستانی که اکسیر محبت شان مدت ها طعم تلخ ناکامیها و ناملامیات را از مذاق جانم می سترد رفته رفته در پی مهاجرتی از هویت شان در معنی و مصداق دیگر کسانی بودند که بودن و هویتم را به سخره می گرفتند و آنگاه که زبان به اعتراض گشودم گیرم به تندی برخاسته از درد درون تا حد دشمن دنی و حسود بالفطره و قدر ناشناسی لعین در نظرشان سقوط کردم ، حالا دیگر از نظر این دوستان موجود بی فرهنگ کتاب نخوان هوچی گری شده بودم بی هیچ سابقه دوستی و مودت.
آدمها آزادند هر وقت که خواستند دیدگاهایشان را ویرایش کنند و دوستی و دشمنیشان بر اساس همین دوستی تنظیم شود هر چند که به عقیده من داشتن تلرانس و حد تحمل گسترده دیگران لازمه یک تفکر معقول است ، اما نمی دانم بر اساس کدام منطق و مرام می توان حرمت نان و نمک و سابقه دوستی را واگذاشت و دوست هر چند به زعم ما سابق را به باد دشنام و فحاشی و گزافه گرفت آن هم نه به روزگار پریشان حالی و درماندگی!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٩ ب.ظ توسط آفتاب تابان
چهارشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٦
هوالعلیم
تشکر چیزبسیار خوبی است!
اگر چه این حقیر سرآپا تقصیر در کسوت دفاع از ملیت و هویت ایران و ایرانی تا آنجا پیش رفت که از طرف تنی چند از رفقای دیرین سفر کرده مفتخر به دریافت انواع و اقسام فحش و فضیحت گردید و منتسب به فرقه ضاله وطن الهی یا ایران الهی شد ، اما این دلیل نمی شود که اصلا به نقد اخلاق و رفتار مردم این سرزمین عزیز باستانیمان نپردازم ، با این تفاوت که منظور این حقیر از این نقد اصلا و ابدا نفی امکان زندگی در ایران و لزوم مهاجرت به ممالک راقیه نیست و نخواهد بود.
ایرانی جماعت هر چه نداشته باشد به قول جوانهای این دوره آخر اعتماد به نفس است ، اصلا این خودش است که قهرمان همه کارهاست و نیاز به کمک کسی ندارد به خصوص وقتی خرش به طور کلی از پل می گذرد ، آدمهای دیگر هم اولا که هر کار کرده اند وظیفه شان بوده ، دوما اصلا مگر کاری کرد ه اند که مستحق یک تشکر خشک و خالی باشد ؟ سوما وقتی فامیل ما نیستند و ما در محضورات و چشم هم چشمی خانوادگی نیستیم به طور کاملا مکانیزه گور بابای دیگران!
اصلا اگر هم درست و دقیق فکر کند هر چند کمک این بنده خدا کلی برای من منافع و مداخل داشت اما غلط نکنم خودش از این کار خیر یک نیات شوم و شری داشت ، واه واه اصلا چقدر آدم پرتوقع و وقیح و مزخرفی است !
ایرانی جماعت به تاثر از فرد گرایی و بدبینی بیمار گونه اش یاد گرفته خودش و افراد خانواده اش برایش مهم باشند ، دیگران تا وقتی نفعی دارند و البته فقط یک طرفه ، قابل توجه اند .
اینجا البته اصلا بحث جبران محبت دیگران نیست که اگر این چنین باشد باید به پاسداشت همه خصایل انسانی جبران محبت یک دوست در حد توان درخور قدر آن محبت جدا از شخصیت و موقعیت و فامیل نبودن آن دوست باشد! لیکن باور کنیم یک تشکر خشک و خالی از آدمها نه که چیزی از گویند ه اش کم نمی کند ، بلکه عطز خوش دوستی و قدردانی می پراکند و آدمیان را خوشدل می کند برای سبقت در یاری همدیگر.
این سخنان البته در مقام کسی است که مورد محبت دوستی واقع شده و الا آنکه فاعل محبت است باید محبت را برای نزدیکی به منشا ازلی و ابدی همه دوستی ها یعنی ذات اقدس الهی و یا دست کم رضایت دل خودش ابراز کند ، منتظر تشکر و قدردانی بودن بیشک از پاداش و شیرینی محبت ابراز شده می کاهد و انسان را به وادی تلخ نگاه کاسب کارانه به روابط انسانی می اندازد.
اما همه اینها باعث نمی شود که ما سنت نیکوی تشکر و پاسداشت از هر آنکه ابراز دوستیی به ما کرده فراموش کنیم خصوصا در میانه کامرانیها ، شادیها ، سلم و سلامتی و امارت بخت نیکو ، این خیلی بد است که در پایان مراسم ختم و عزاداری از همه آنها که آمده اند و نیامده اند تشکر می کنیم لیکن در شادیهامان کاسب کارانه در پی آنیم که هر چقدر کمتر زیر منت آدمها باشیم حواسمان منحصرا پی فامیل و بستگانی باشد که بنا بر مصالح خانوادگی باید هوایشان را داشته باشیم و مبادا کم بیاوریم در مناسبات خانوادگی رسمی ، آنوقت است که دوست و همسایه و همکار هر چقدر نزدیک و خالص و محب ، هر چقدر داخل گودتر از فلان فامیل بی خبر از همه جا، می شود اولویت هزارم که نه اصلا بدون اولویت!
باید یاد بگیریم زبان شرین قدردانی و رفتار سپاسگزارانه را ، باشد که این طریقی باشد تا همگان غم و مشکلات دیگران را مسئله روز خویش بدانند و در یاری یکدیگر بکوشند و چه نیکو سخنی است که هرآن که مردمان را سپاس نگوید ، سپاسگزار خداوند نیز نخواهد بود!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٧ ب.ظ توسط آفتاب تابان
پنجشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٦
هوالفتاح
نادعلیا مظهر العجائب......
علی آغاز عشق است
در پناه سایه سار بیکران دیوار خانه دوست
علی امتداد همه جوانمردی است
در تفت آتشین این وادی نامردمی
و علی همه شهادت است
در مشهد محراب وصل یار....
زاد روز مراد و مولای همه پاکبختگان آستان عاشقی مبارک باد!
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱٥ ق.ظ توسط آفتاب تابان
دوشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٦
اندر حکایت بعض رفقای دور از وطن
هوالعظیم
در این چند وقت که حقیر یک خبطی کرد و اسم ناموس و رفیق و وطن را به زبان آورد باز هم بعض رفقای شفیق قمه کشیده و رگ گردن بیرون زده و کف به دهان آورده ، شان و مرتبه روشنفکریشان را از یاد برده و خیز آوردند برای سفره کردن شکم این حقیر ، که خداخواهی جاخالی دادیم و الا معلوم نبود چه بلایی سرما بیآوردند.
فلذا تصمیم گرفتیم جهت تنویر افکار عمومی نکاتی چند را خدمت خوانندگان عزیز معروض داریم.
بعض دوستان در تقریرات اخیر صحبت از کیفیت زندگی کرده اند و آنچنان در این باب پیش رفته اند که آدم خیال می کنند که لوسیمی بیچاره و خانواده نگون بختش از سر گرسنگی و بدبختی بلند شده اند رفته اند آدلاید و باقی قضایا.
هیچ آدم عاقلی که فقط روزنامه خوانده باشد و تلویزیون نگاه کرده باشد نمی تواند منکر این معنی باشد که کشورهایی که در آمد سرانه بالا ، سیستم و کارایی پیشرفته تری دارند از سطح و کیفیت بالاتر زندگی برخوردارند و این را هم البته ناگفته پیداست که مردم ایران از کیفیت بالای زندگی برخوردار نیستند .
خوب قبول ، بیایید بنیشینید ببینیم چرا ، ببینیم چه کار باید بکنیم ، چه کاری می شود کرد ، نه اینکه با داد و بی داد و عصبانیت و درشتی گوش فلک را کر کنیم که آی مردم خیال نکنید من آدم بدی هستم ها ، خیال نکنید من یکی یکدانه پسر پدر و مادرم را رها کردم بیایم دنبال کیفیت زندگی ، نه آن مملکت اساساً بدرد نمی خورد ، اصلاً تمام مردم آن مملکت یا باید بمیرند یا باید مهاجرت کنند ، چون آن یک تکه خاک نه اصلاح می شود و نه عاقبت خوشی دارد.
یکی نیست از آقا بپرسد ، آیا کیفیت زندگی برای همه همان معنی دارد که برای تو؟ آیا هر کسی که اهل سانتیمانتالیزم منظور نظر تو نیست و روی دیوار اتاقش آدرس جهنم را نمی دهد ، اهل کتاب و سینما و سایر مشغولیات فرهنگی نیست؟ و فقط کتاب موتورهای احتراق داخلی می خواند وبس؟
یادم هست تابستان سال 84 به همراه یکی از این حضرات سفری به اطراف رفسنجان داشتم ، همراه ما استادی از اساتید دانشگاه بود بسیار دانشمند ، درویش و دوست داشتنی و البته مورد قبول حضرات ، پس از اینکه دوستان آسفالت و آدم و آسمان و صحرا و آب و کوه و معدن و مس و آهن و آلمینیوم و خلاصه صدر و ذیل این مملکت را زیر سئوال بردند از استاد پرسیدم اینها چرا این کار را می کنند ، استاد با خونسردی پاسخ داد که: " بسیار ساده است ، دوستان می خواهند بگذارند و بروند!".
راستش هم همین بود ، این رفقا از آن جهت که رویشان نمی شود بگویند برای آسایش خودمان ، برای مدرینته ، برای استفاده از مواهب دنیا گذاشته ایم و رفته ایم ، سعی می کنند معایب این سرزمین را هزار برابر کنند ، لاعلاج وانمود کنند ، آدمهایش را مشتی نادان و وحشی نشان دهند ، دوغ و دوشاب ، راست و دروغ و درست و نادرست را به هم آمیخته و فرهنگ و مذهب آدمیان این ملک را بدوی و خرافی جلوه دهند و دست آخر بگویند که از سر ناچاری گذاشته ایم آمدیم.
جالب اینکه این حضرات وقتی ساکن این ملک بلازده بودند نه کمبودی داشتند ، نه مورد تعدیی واقع شدند و نه اساساً به آنها تعرضی شد ، این دوستان جملگی البته به حق و استحقاق از زندگی مرفه و قابل قبولی برخوردار بودند و بعضی شان به مدد الهی در سنین پایین ازدواج کرده و از همان موقع از تمام امکانات یک زندگی بالاتر از متوسط شهری برخوردار بودند .
دوستان دیگری مدعی اند که جلو رشدشان به خصوص به جهات خلاقیت فرهنگی و هنری در ایران گرفته شد بود ، اما عجیب است که در همه این سالها که قلمشان را برداشته اند و مهاجرت الی الله! کرده اند ، حتی یک سطر متن ادبی ، شعر ، نمایشنامه ، داستان و متون جسورانه انقلابی نه در داخل و نه در خارج از آنها منتشر نشده است.
دوستانی که با توجه به توان علمی شان در این شش سال گذشته می توانستند در بهترین دوره های تخصص پزشکی در کشور پذیرفته شده و تا کنون فارغ التحصیل و از طرح خدمت نیز فارغ شده باشند ، اکنون مفتخرند که پس از سالیان سیر آفاق و انفس! آمریکای شمالی ، دوستان آمریکایی لطف کرده اند تازه در دوره رزیدنتی آنها را پذیرفته اند و ای کاش همه اینها به خاطر این بود به بیمار هموطن و غیر هموطن بیشتر و بهتر کمک کنند اما بدبختی آنجاست که حضرات حتی مداوای کودکان آفریقایی را مقدم بر مرهم نهادن بر زخم کودک تایبادی و بلوچ و کهنوجی میدانند.
بدیهی است که هیچ کسی در هیچ زمان و برهه تاریخی نمی تواند متعرض حق تعیین محل زندگی افراد شود ، آدمها حق دارند در هر جای کره زمین که می خواهند زندگی کنند ، می شناسم دوستانی را که رفته اند و فاش گفته اند برای فرهنگ و زندگی غربی رفته اند و حتی برای خاکسپاری مادر هم به این سرزمین بازنگشته اند ، اما هیچگاه به این مردم و سرزمین دشنام نگفته اند و مدعی نشده اند که با دلی خونچکان و از سر اجبار مهاجرت کرده اند ، هیچ گاه این چنین شیفته و با ذوق کودکانه از هزار رنگ شهر فرنگ تمجید نکرده اند و سر آخر هیچگاه رفتنشان را وظیفه ای الهی ندانسته اند ،
اما دوستانی که این روزگاری این افراد را " ز... کار" می دانستند و فاسد و منحرف اکنون در تمجید از جامعه کشورهای مقصدشان چنان افراط می کنند که متهمین سابق را نیز متحیر می کنند.
این رفقا که سابق بر این منادی راست دینی و عرفان واقعی بودند ، در حمله به ارزش های شرقی چنان افراط می کنند که خدا را ساخته ذهن بشر جهان سومی برای گریز از مشکلات زندگی می دانند و گواه خود را صداقت و پیشرفت انسان های منکر خدای غربی میدانند .
و البته همه اینها دست و پای نا امیدانه ایست برای رهایی از باری که بر ذهن دارند و توجیه ایست بیشتر برای خودشان تا دیگران .
منظور آنچه تا کنون در این گاه آمده است فقط در باب چنین افرادیست که به شیفتگی فرهنگ غربی – که در جای خود قابل احترام است- مهاجرت کرده اند اما از گفتن اینکه برای زندگی دنیا رفته ایم اباء دارند و سعی بلیغ دارند که از باب رفتنشان هم منتی بر سر این ملک و ملت بی اقبال بگذارند .
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥۳ ق.ظ توسط آفتاب تابان
چهارشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٦
هوالغفار
دیشب دانه ای که من و همراه
با شوقی کودکانه در گوشه باغچه کوچک خوبی
با دستان سبزمان کاشته بودیم،
با رقصی ظریف و رقصان و پیچان و عشوه گر
سر از خاک برآورد و تن را به ژاله شبانگاهان شستشو داد
برگان کوچک را چونان دستانی نیازمند رو به خدا گرفت
وغنچه ای ناگشوده را مانند سر سربلند پاکباختگی به آسمان فراز کرد.
دیشب وردی الهی، خواست خدا را در یگانگی دلها و تن ها جاری ساخت
و کسانی خواستند که تا همیشه برای او با هم بمانند
و چه حس دوست داشتنی است
برزیگری چنین شاخه تناوری در خاک پر توان ایمان
آنقدر که بی شک به یاد او که خالق عاشقی است می ماند.
اما افسوس
که در بردابرد این رویش مقدس
باغبانان از فرط سرمستی
با وجود آن همه سفارش و درخواست
یادشان رفت که بر شیشه این برزیگران ساده دل روستا بکوبند
بر مبارکباد رویش گل عاشقی
ع و ا عزیز،
برای همیشه پردیسی بمانید
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥۳ ق.ظ توسط آفتاب تابان
