اندر حکایت بعض رفقای دور از وطن

هوالعظیم

 

  در این چند وقت که حقیر یک خبطی کرد و اسم ناموس و رفیق و وطن را به زبان آورد باز هم بعض رفقای شفیق قمه کشیده و رگ گردن بیرون زده و کف به دهان آورده ، شان و مرتبه روشنفکریشان را از یاد برده و خیز آوردند برای سفره کردن شکم این حقیر ، که خداخواهی جاخالی دادیم و الا معلوم نبود چه بلایی سرما بیآوردند.

فلذا تصمیم گرفتیم جهت تنویر افکار عمومی نکاتی چند را خدمت خوانندگان عزیز معروض داریم.

بعض دوستان در تقریرات اخیر صحبت از کیفیت زندگی کرده اند و آنچنان در این باب پیش رفته اند که آدم خیال می کنند که لوسیمی بیچاره و خانواده نگون بختش از سر گرسنگی و بدبختی بلند شده اند رفته اند آدلاید و باقی قضایا.

هیچ آدم عاقلی که فقط روزنامه خوانده باشد و تلویزیون نگاه کرده باشد نمی تواند منکر این معنی باشد که کشورهایی که در آمد سرانه بالا ، سیستم و کارایی پیشرفته تری دارند از سطح و کیفیت بالاتر زندگی برخوردارند و این را هم البته ناگفته پیداست که مردم ایران از کیفیت بالای زندگی برخوردار نیستند .

خوب قبول ، بیایید بنیشینید ببینیم چرا ، ببینیم چه کار باید بکنیم ، چه کاری می شود کرد ، نه اینکه با داد و بی داد و عصبانیت و درشتی گوش فلک را کر کنیم که آی مردم خیال نکنید من آدم بدی هستم ها ، خیال نکنید من یکی یکدانه پسر پدر و مادرم را رها کردم بیایم دنبال کیفیت زندگی ، نه آن مملکت اساساً بدرد نمی خورد ، اصلاً تمام مردم آن مملکت یا باید بمیرند یا باید مهاجرت کنند ، چون آن یک تکه خاک نه اصلاح می شود و نه عاقبت خوشی دارد.

یکی نیست از آقا بپرسد ، آیا کیفیت زندگی برای همه همان معنی دارد که برای تو؟ آیا هر کسی که اهل سانتیمانتالیزم منظور نظر تو نیست و روی دیوار اتاقش آدرس جهنم را نمی دهد ، اهل کتاب و سینما و سایر مشغولیات فرهنگی نیست؟ و فقط کتاب موتورهای احتراق داخلی می خواند وبس؟

یادم هست تابستان سال 84 به همراه یکی از این حضرات سفری به اطراف رفسنجان داشتم ، همراه ما استادی از اساتید دانشگاه بود بسیار دانشمند ، درویش و دوست داشتنی و البته مورد قبول حضرات ، پس از اینکه دوستان آسفالت و آدم و آسمان و صحرا و آب و کوه و معدن و مس و آهن و آلمینیوم و  خلاصه صدر و ذیل این مملکت را زیر سئوال بردند از استاد پرسیدم اینها چرا این کار را می کنند ، استاد با خونسردی پاسخ داد که: " بسیار ساده است ، دوستان می خواهند بگذارند و بروند!".

راستش هم همین بود ، این رفقا از آن جهت که رویشان نمی شود بگویند برای آسایش خودمان ، برای مدرینته ، برای استفاده از مواهب دنیا گذاشته ایم و رفته ایم ، سعی می کنند معایب این سرزمین را هزار برابر کنند ، لاعلاج وانمود کنند ، آدمهایش را مشتی نادان و وحشی نشان دهند ، دوغ و دوشاب ، راست و دروغ و درست و نادرست را به هم آمیخته و فرهنگ و مذهب آدمیان این ملک را بدوی و خرافی جلوه دهند و دست آخر بگویند که از سر ناچاری گذاشته ایم آمدیم.

جالب اینکه این حضرات وقتی ساکن این ملک بلازده بودند نه کمبودی داشتند ، نه مورد تعدیی واقع شدند و نه اساساً به آنها تعرضی شد ، این دوستان جملگی البته به حق و استحقاق از زندگی مرفه و قابل قبولی برخوردار بودند و بعضی شان به مدد الهی در سنین پایین ازدواج کرده و از همان موقع از تمام امکانات یک زندگی بالاتر از متوسط شهری برخوردار بودند .

دوستان دیگری مدعی اند که جلو رشدشان به خصوص به جهات خلاقیت فرهنگی و هنری در ایران گرفته شد بود ، اما عجیب است که در همه این سالها که قلمشان را برداشته اند و مهاجرت الی الله! کرده اند ، حتی یک سطر متن ادبی ، شعر ، نمایشنامه ، داستان و متون جسورانه انقلابی نه در داخل و نه در خارج از آنها منتشر نشده است.

دوستانی که با توجه به توان علمی شان در این شش سال گذشته می توانستند در بهترین دوره های تخصص پزشکی در کشور پذیرفته شده و تا کنون فارغ التحصیل و از طرح خدمت نیز فارغ شده باشند ، اکنون مفتخرند که پس از سالیان سیر آفاق و انفس! آمریکای شمالی ، دوستان آمریکایی لطف کرده اند تازه در دوره رزیدنتی آنها را پذیرفته اند و ای کاش همه اینها به خاطر این بود به بیمار هموطن و غیر هموطن بیشتر و بهتر کمک کنند اما بدبختی آنجاست که حضرات حتی مداوای کودکان آفریقایی را مقدم بر مرهم نهادن بر زخم کودک تایبادی و بلوچ و کهنوجی میدانند.

بدیهی است که هیچ کسی در هیچ زمان و برهه تاریخی نمی تواند متعرض حق تعیین محل زندگی افراد شود ، آدمها حق دارند در هر جای کره زمین که می خواهند زندگی کنند ، می شناسم دوستانی را که رفته اند و فاش گفته اند برای فرهنگ و زندگی غربی رفته اند و حتی برای خاکسپاری مادر هم به این سرزمین بازنگشته اند ، اما هیچگاه به این مردم و سرزمین دشنام نگفته اند و مدعی نشده اند که با دلی خونچکان و از سر اجبار مهاجرت کرده اند ، هیچ گاه این چنین شیفته و با ذوق کودکانه از هزار رنگ شهر فرنگ تمجید نکرده اند و سر آخر هیچگاه رفتنشان را وظیفه ای الهی ندانسته اند ،

اما دوستانی که این روزگاری این افراد را " ز... کار" می دانستند و فاسد و منحرف اکنون در تمجید از جامعه کشورهای مقصدشان چنان افراط می کنند که  متهمین سابق را نیز متحیر می کنند.

این رفقا که سابق بر این منادی راست دینی و عرفان واقعی بودند ، در حمله به ارزش های شرقی چنان افراط می کنند که خدا را ساخته ذهن بشر جهان سومی برای گریز از مشکلات زندگی می دانند و گواه خود را صداقت و پیشرفت انسان های منکر خدای غربی میدانند .

و البته همه اینها دست و پای نا امیدانه ایست برای رهایی از باری که بر ذهن دارند و توجیه ایست بیشتر برای خودشان تا دیگران .

منظور آنچه تا کنون در این گاه آمده است فقط در باب چنین افرادیست که به شیفتگی فرهنگ غربی که در جای خود قابل احترام است- مهاجرت کرده اند اما از گفتن اینکه برای زندگی دنیا رفته ایم اباء دارند و سعی بلیغ دارند که از باب رفتنشان هم منتی بر سر این ملک و ملت بی اقبال بگذارند .

 

/ 16 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی

راستی از بهزاد عزیز خبری نیست؟ من هر وقت رزومه کاری وتحصیلاتش یاد میاد واقعا حسرت می خورم.مردمون به افرادی مثل بهزاد......نیاز دارند.

بهار

دوست خوبم ممنونم که به من سر زدی و پستم رو با حوصله خوندی و نظر دادی. برات يه پاسخ کوچولو نوشتم، می خونيش؟

شيدا

ممنون که به من سر زديد

مرتیا

ممنون از لطف شما... از آشنایی با شما خوشوقتم.....

شيدا

به روزم و منتظر نظرات سازنده

علیَ ت

سلام هومن جان. مطلبت بسيار خوب بود. من کتمان نمی کنم که اگر وضعيت کشورمان به لحاظ اقتصادی و حکومت قانون مناسب بود دليلی برای رفتن نداشتم و احتمالا رامتين هم همين نظر را دارد. در مورد دلايل رفتن و ماندن می توان ساعت ها بحث کرد اما من خيلی ساده بين اينکه برای خودم زندگی کنم يا برای ديگران؛ خودم را انتخاب کردم. برای من زندگی فرصت کوتاهی است که نمی توانم آنرا در چارچوب آرزوهای ذهنی تلف کنم. همانطور که نميتوانم کاری برای آنها که بدست اعراب يا مغول ها کشته شدند بکنم برای مردم امروز هم نمی توانم. ۱۰۰ سال بعد کسی برای له شدن آرزوها و استعدادهای هزاران نفر مثل من و تو تاسف هم نخواهد خورد و آنچه که بر جای می ماند مشتی اسم و داستان تاريخی است. من نميتوانم فرصت کوتاه زندگی را در بازي ای چنین بيهوده تلف کنم.

هومن

قربانت علی جان ناز نفس صادقت ، منتی سر کسی نداری دوست داشتی رفتی کاملا به دلایل اقتصادی منم چاکرتم دربست

ژوکر

۱-باور نمیکنم که کسی بتونه وطنش رو فراموش کنه،غیر ممکنه! الان که مدتیست ایران نیستم میفهمم ؛وطن؛ یعنی چی..حتی من که فاصله ام زیاد نیست ۲-باید رفت،آموخت و برگشت...همیشه با خودم میگم پروفسور حسابی هم یک نفر بود!اما چقدر تغییرات بزرگ توی کشور ایجاد کرد

بهار

هومن عزيز مثل هميشه ممنون از اينکه به من سر زدی اما ظاهرا من منظورم رو خوب نرسوندم. اون جمله در واقع يه طعنه بود نه نظر واقعی من!!